و اما بعد ...

این وبلاگ محیطی دوستانه و خودمانی جهت طرح برخی مسائلی است که مفید بنظر می رسد.

و اما بعد ...

این وبلاگ محیطی دوستانه و خودمانی جهت طرح برخی مسائلی است که مفید بنظر می رسد.

پیام مهــــربان

بنده عزیزم

سلام من ارزانی تو باد. تویی که وارث نام ها و صفات منی و می باید جانشین من در زمین گردی.

دوستت داشتم که با دو دستم به تو شکل دادم. برای من با ارزش بودی که از روح خویش در تو دمیدم تا جان گیری و به تکاپو برخیزی. با همه چیز آشنایت کردم تا فرشته به سـجده ات پردازد گرامیت داشتم تا با پای خود از بهشتم خارج گردی و آنگاه تو را در زمینی فراخ با تمامی امکانات فرود آوردم. زمینی بسیار مستعد؛ برای تأمین نیازها، تهیه روزی، کار، هنـر، عشق ورزی، سفر، تجربه اندوزی، کاوش و سازندگی.

زمینی با پستی و بلندی های نظر گیر، افق ها و رنگینه های فرح بخش و جاذبه های متعالی شلوغ و پر هیاهو و نیز آرام و خاموش.

نرم و خنک از آب، سبز و خوشبو از گیاه. سخت و خشن از صخره ها و معادن ماندگار.

آسمانی به رنگ های چشم نواز که عمق آن فراتر از کاوش دیدگانت باشد. تا تو را به یاد جاودانگی و بی انتــهایی راه کمال اندازد.

موجودات گونه گون و ثمربخشی آفریدم که رام و دلخواه تو باشند و آن ها را در آسمان، دریا، کوه، جنگل، شهر و خانه پراکندم تا در همه جا مونس و همدم تو باشند.

از نوع خودت پدر، مادر، برادر، خواهر، دوست، همسر و فرزند آفریدم تا در زمین گسترده ام احساس تنهایی نکنی.

آرمان های متعالی قابل تحقیق در نهادت قرار دادم و برای راهیابی و دست یابی به آن ها مربیانی از جنس خود تو  انتخاب و معرفی کردم  تا همیشه از صفر شروع نکنی.

موجودات لطیـف و هوشمندی برای پاسداریت گماردم. بی آنکه زحمتی برایت داشته یا مزدی طلب کنند. تو، نه آن ها را می بینی و نه جایت را تنگ کرده ا ند و افزون بر این روان های انسان های پاک و متعالی را الهــام بخش منش و اندیشه ات قرار دادم تا در خواب و بیداری شاخص های حرکت های درست تو باشند.

راه کمال را نامتناهی ساختم تا هرچه خواستی و توانستی پیش تازی و چشم و دلت را سیراب سازی.

گفتی این ها همه عالی است اما پس از مدتی تکراری، بی رونق و دل آزار می گردد. با روح تشنه ام چه کنم؟!

پیش بینی کرده بودم. ساخته ام. ذخیره کرده ام، دستت را بده. بیا تا نشانت دهم.

اگر پسندیدی و خواستی، از آن تو خواهد بود.

<p>منتظر شده ام تا بیایی و ببینی! نیامده ای! پشت گوش انداخته ای! آن قدر هیاهو کرده ای و اطرافت را با زیورهای مختلف پرساخته و تصاویر رنگارنگ بر آئینه خانه ات چسبانیده ای که، نه خود را در آئینه می بینی و نه صدای مرا می شنوی! شاید می خواهی زودتر از معمول، همه ی صداها، طعم ها، رنگ ها و احساس ها را تجربه کنی تا خیلی زود همه را با هم به چنگ آوری. آه! اگر این چنین باشد، خوب است. اما می ترسم در این ها گم و از خود بیگانه گردی  خسته و ناتوان نتوانی گام های بلندتری برداری.

می ترسم دیر شود. کم بیاوری و با پراکنده خواهی یا سطحی نگری، از همه چیز بیزار گردی.

من همه چیز را برای همگان خلق نکرده ام. نمی شد حکیمانه نبود. اگر تنها تو را خلق می کردم، نمی توانستم همه چیزت بخشم. چرا که بسیاری از خواهش های تو، در وجود دیگران یافت می شود.

تنهایی چگونه می توانی عشــق بو رزی؟! لذت ببری؟! و به نشاط آیی؟

والاترین آرمان های پر ارزش تو، بیرون از خود تو  لباس هستی در بر دارند.

همدمی، مهرورزی، شادمانی، فداکاری، غم!

اگر تو خود تنها بودی، این ها و بسیاری دیگر را نداشتی. پس دیگران را آفریدم، تا همه را دارا گردی. می بینی که تو تنها نیستی!

تو  ناچار هستی در کنار دیگران زندگی کنی. آن ها را بپذیری و خود را مهار کنی.

زمان را برای تو نامتناهی نیافریدم. پشت سر تو سیل خروشانی از حیات، جاری است و در انتظار ورود می باشد. فرصت لازم برای رشد، رفاه، خرسندی، توانایی و تجربه، همین مقدار است که تعیین کرده ام. زمان مفید همین مدتی است که در آن واقع شده ای بیش از این سودمند نیست. تکرار راه های رفته و دیدن و دلبستگی به امور تکراری است در این زمین!

همانگونه که تازگی را خلق کرده ام، کهنه گی را نیز آ فریده ام، لازم بود. اگر چیزی کهنه نمی شد، جایی برای سوزن انداختن نبود، نمی توانی همیشه همه چیز را نو داشته باشی تو خود نمی خواهی.!

نمی خواهی اندیشـه ی دیروز و ا مروز و فردایت  را با هم نگاه داری. به چه کار می آید ؟ خاطره ی آن برای راه  کافی است.  نمی پسندی خانه ی دیروز و امروز و فردایت را باهم داشته باشی. به کارت نمی آید.

حاضـر نیستی تجربه های کودکی، نوجوانی و جوانی را در ایام پختگی دارا باشی و توقف در تعلیمات ابتدایی برایت ارزشی ندارد.

می بینی که خود آزادانه کهنه ها رابه کناری می نهی و فراموش می کنی.

من می خواهم هر روز نو شوی و یکنواختی را ترک گویی.

اما می بینم  هنوز با ترانه های تکراری کهن، تصـاویر و بازی های فرصت گیر تجربه شده ی کودکانه مشغول هستی.

هرچه می گو.یم فرصت نداری؛ دیر می شود و قت گذشت!  اما مگر بازی، بی حوصله گی و سستی یا دلبستگی های سطحی امانت می دهد تا به خود، حرکتی جانانه دهی!

هنوز خیلی چیزها مانده که ندیده ای. بیا و ببین. اگر هم نمی آیی لحظه ای آْرام گیر و بشنو! تا برایت بگویم.

اگر اینجا تنگ به نظر می رسد، زمین دیگرمن آ نقدر گستـرده است که تو را راضی خواهد کرد. فضای آن محشر است! مخصوص تو ساخته ام چنانچه توان و پای خود را فرسوده نکرده با شی. چشم و دلت را بیمــار نساخته باشی و اندیشه ات از موهومات انباشته نشده باشد؛

پدیده های بسیار مسـرت بخشی برایت فراهم آورده ام. شخصیت های کریم و مشتاقی در انتظا ر همدمی و همراهی با تو لحظه شماری می کنند. آنان به راستی عاشق تو هستند. تو را می شناسند و خواهانت می باشند.

چهـره ها و جلوه های تازه، زیبایی های نایاب، اندیشه های نــو، همه و همه را،  اگر تماشـا می کردی، گمان  ندارم می توانستی از آن ها چشم پوشی کنی.

من دنبالت فرستاده ام و پیغــام داده ا م وامروز نیز تأکید می کنم که تا دستانت باز است و چشمانت می بینند و می توانی استوار گام برداری، لطفاَ زودتر حرکت کن. من منتظرت هستم و دوستت دارم.

 

 

نظرات 1 + ارسال نظر
سینا یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1387 ساعت 08:52

سلام
من متن زیبای شما را خواندم واقعاْ برام جالب بودم که دیدم کسی هست که مثل من حضور دستان پر مهر پروردگار را همواره حس کرده باشد . من تمام لحظات زندگیم دستام رو به دستای اون سپردم تا اگه جایی از سر اتفاق زمینم خوردم خیالم راحته که خدایی هست که انقدر پشتبانیش محکمه و دستای من و گرفته که دوباره حتماْ از زمین بلندم میکنه . بازم بنویسید.
دست خدا نگهدارتون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد