از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
آگاهی محصول عقل است
و عشق آمیزه ای از شناخت و احساس
و محبت جاذبه ای که ذرات عالم را پیوند داده است. محبت در حیوان همان احساس مثبتی است که همراه با درک غریزی ظهور می یابد و در انسان کمال یافته تر و در رتبه های والاتری نمودار می گردد.
بی عشق هیچ پدیده ای زیبا نیست. همان گونه که در هر پدیده ای خردمندی و حکمت رخ می نمایاند؛ در ساختار هر عنصری نیز می توان جمال عشق را مشاهده نمود. جمالی که تمامی صفات نیکو را به استخدام خویش درآورده و آنقدر عرصه وجودی خویش را وسعت بخشیده که در هیچ زاویه ای از وجود غایب نیست.
تسبیح؛ ستایش کمال عشق می باشد. آیا زمزمه ی عاشقانه و ستایشگرانه ی عالم، گوش جهانیان را نوازش نمی دهد؟
حمــد؛ کلید ورود به بارگاه محبوب برای کامیابی است
شجاعت؛ گزینش حق عشق است که با غیرت پاسداری می گردد. تا راه گسست و تردید را بربندد.
مروت و جوانمردی، پرچینی بر عشق است تا عاشق خود را مستعد و ارزشمند جلوه دهد.
ادب، رونق عشق و شرم، پروای دائمی عاشق است تا از نظر نیفتد.
وفا؛ حکایت از تداوم و جاودانگی عشق دارد.
شکست و گسست پیمان، نگاه به بیگانه و یا ترک دیار یار و غفلت از مقام دوست در محضر عشق، نابخشودنی است و نشان از تردید و نافرچامی دوستی دارد.
بی وفایی، راه عاشق را می بندد و این چهره وفاست که معشوق را به وجد می آورد و اورا در صف عشاق قرار می دهد.
آزادی، اولین شرط عاشقی است. معشوق؛ مدعی را آزاد می گذارد و بندهای تردید، ملامت و نیاز را از وی می گشاید. حتی او را وا می دارد که از حوزه دشوار عشق دور شود.
اما این عاشق صادق است که با اختیار، خویش را در کمند محبوب می اندازد و فنای خود را در حیات معشوق می بیند.
عاشق چیزی نمی خواهد. دهنده است. هرچه دارد و می تواند؛ مگر دستی بر دامان محبوب رساند و سر برآستانش ساید.
دلدادگی انسان، داستان پراشارتی دارد که بسیار شنیدنی است.
کهنگی در عشق راه ندارد. غایتش آنقدر آشکار است؛ که گمشدگی در این وادی محال می آید. گمگشتگی آنجاست که چراغی روشن نیست. محبت خود مشعلی است راه یاب. دل را روشن می دارد و راه را نمایان می سازد.
بردگی با ملودی عشق، هم خوانی ندارد. درامی رقت انگیز است. معشوق را رغبتی به برده نیست تا بر او آغوش گشاید.
حیات عشق در سریرت عاشق آزاد نهفته است.
مهربانی، قلب عاشق را تسخیر می سازد. مقیم عشق نمی تواند منفور باشد. نفرت ضد محبت است.
عاشق، نه معشوق، که هر چه را اثر اوست، دوست می دارد. «عاشقی را دیدند جای پای معشوق را که روزگاری از آن مسیر گذر کرده بود می بویید و می بوسید » آن که بی اعتنا به آثار معشوق است، هنوز رنگ و بوی عشق نگرفته و درسودای خیالی موهوم به سرمی برد.
نوازش؛ عرصه شور و محبت به محبوب است. میدانی ستبر از عشوه و ناز. و راز عاشقی که می خواهد دیدگان محبوب را به نمایش های پرجلال خویش خیره سازد و دلربایی کند. خانه دوست را می روبد. سرودهایش را به یاد او می سراید. گل افشانی و پایکوبی دارد. هرچه نام و یاد او را زنده کند، پاس می دارد. آشنایان دوست را می نوازد. بارشان را بردوش می کشد و عزیزشان می دارد
آیا اینان از سر کوی یار آمده اند ؟ نشانی از او دارند؟ پیامی آورده اند؟ خبری خواهند برد؟
محبوب در میدانی گسترده می خواهد مدعی را بیازماید. و پس ازآن، او را برای خود بیاراید.
پاکبازی؛ گذر از مرز عشق و اتصال به محبوب است. عاشق صادقی که رسم عاشقی را بجا آورده و با پایداری در تمام مراحل سلوک؛ اسباب کوچ به منزل معشوق را فراهم آورده؛ قالب راشکسته؛ دور افکنده، بی هیچ پیرایه ای می خواهد تنگ در آغوش دوست جای گیرد.
هیچ زبانی گویاتر اززبان عشق نیست. هرچند خاموش باشد.
مرز و بوم عشاق جهان در همه اعصار واحد است. هر عاشقی خویشاوندی پرآشنا با عاشقان کوی دوست می باشد.
عاشق دوست داشتن را دوست می دارد و از آن به هیجان می آید. او در پس هر عشقی خود را می بیند که عاشق است.
عاشق طهارت دل را برترین هدیه دائمی در پیشگاه حضرت دوست می دارد. طهارت؛ آراستگی و صیقل محبت است که همواره بایستی زنگار زدود تا تازگی محبت فضا را عطرآگین سازد. رسولان که عشاقی والاجاه بودند؛ جز از طریق محبت نتوانستند راهی به سوی معشوق بگشایند.
پی رفت انسان تنها از راه عشق میسر است. آن هم در کمال آزادی! عاشق باید به دنبال عشاق نامدار حرکت کند تا آیین و رسم عاشقی بیاموزد تا سرانجام خود روزی معشوق گردد.