گفتم:
این باغ ار گلِ سرخ بهاران بایدش ؟
گفت:
صبری تا کرانِ روزگاران بایدش،
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست،
گر نسیم و بوسه های نرمِ باران بایدش،
گفتمش:
خالی ست شهر از عاشقان، وینجا نماند،
مردِ راهی تا هوایِ کویِ یاران بایدش
گفت:
چون روحِ بهاران آید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خاک
آنسان که از باران گیاه
و آنچه می باید کنون
صبرِ مردان و دلِ امیدواران بایدش
گاه در زندگی، بجائی میرسی که میبینی داری تاوان دعاهای مستجاب شدهء خودت را میدهی!
خیلی جالب بود.