ظاهرٍٍا "افسوس" یکی از کلمات تکراری ایام "بررسی گذشته ها" است. فکر می کنم این یکی از نگرانی خیلی از ماها باشد که در آینده هنگام مرور 70 یا 80 و یا اگر شد90 و 100 سالگی خودمان (اعتماد بنفس رو!) ببینیم چه کردیم و چه نکردیم. امروز ناخودآگاه یاد این موضوع افتادم و با خودم گفتم بد نیست که الان به این موضوع نگاه کنم و اجمالی بر کرده ها و نکرده ها نگاهی بیاندازم. راستش بد نبود.
بهرحال اگر مرور کنیم، می بینیم که بعضی وقت ها می توانستیم تلاش بیشتر و تصمیم بهتر بگیریم. جنس افسوس من از این مدل بود و بنظرم آمد که تقریبا در هر زمان بهترین تصمیم را گرفتم (بازم از جنس اعتماد بنفس مثل بنز!!).
و خدا را شکر میکنم که افسوس هایم از جنس غیرقابل جبران ها نیست و در واقع اختیارا کاری نکردم که الان افسوس بخورم و پشیمان. هر تصمیم رو در زمان خودش که بررسی میکنم، بنظر خوبه. البته قطعا می توانست بهتر هم باشد. بگذریم ...
شما هم چرخی بر احوال خودتان بزنید و ...
بی ربطه و حستو کور میکنه اما بامزه بود گفتم بزارم حال کنید
مردی دسته گلی روی قبر مادر عزیز مرحومش گذاشت و داشت به سمت ماشینش
برمیگشت که توجهش به مردی جلب شد که بالای سر قبری زانو زده بود.بنظر
میرسید مرد با سوز و گداز فراوانی جمله ای را تکرار میکرد،"چرا باید از
دست میرفتی؟" ، " چرا باید از دست میرفتی؟" مرد اولی به سمتش رفت وگفت: امیدوارم مزاحم سوگواریتان نشده باشم اما در
این حد اظهار عجز و ناراحتی را تا بحال ندیده ام ، برای چه کسی
اینطورعمیق ابراز ناراحتی میکنید؟ فرزند؟والدین؟ مرد سوگوار چند لحظه ای طول کشید تا خودش را جمع و جور کند سپس پاسخ
داد:"شوهر اول همسرم ! "
این اعتماد به نفست منو کشته
به نظر من همه آدما، در اون لحظه ای که دارن یه تصمیمی رو میگیرن، به نظرشون بهترین تصمیم گیری هستش، و زمانی که برمیگردن و از نتیجه تصمیم گیریشون افسوس نمیخورن نشونه پرورش فکرشونه. امیدوارم همه امون به اون درچه ای از پرورش فکر صحیح برسیم که درتمام دو راهی های زندگیمون درست ترین تصمیم رو بگیریم و هچوقت افسوس گذشته خوردن رو تجربه نکنیم
میدونید یرخی افسوس ها بدلیل اینکه ما بعدها وقتی تصمیم رو مرور میکنیم اون را با شرایط حال می سنجیم. در حالی که تصمیم باید در وقتش مورد ارزیابی قرار بگیره. خیلی کارا رو اگه قرار بشه الان انجام بدیم شاید انجام ندیم ولی تو وقت خودش با اطلاعات اون موقع و ... درست بوده. لذا بررسی تصمیم تو وقت خودش درسته.
فکر میکنم این بهترین و واقعیترین توصیفی از واژهی «دوست» است که تا کنون شنیدهام:
دوستان...... تو را دوست میدارند اما معشوق تو نیستند،
مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند.
آنها آمادهاند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند.
آنها ..... دوستان هستند!
یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنش ات میکند،
همانند مادر غم تو را میخورد،
مثل یک خواهر سر به سرت میگذارد،
مثل یک برادر ادای تو را در میآورد،
و آخر اینکه بیشتر از یک معشوق دوستت میدارد.
برای تمام دوستان خوبت بفرست حتی برای من،
اگر یکی از آنها هستم
البته این بستگی داره به اینکه اون تصمیم روی زندگی آدمای دور و اطرافمون هم موثر بوده یا نه آیا اون لحظه با خودخواهی فقط منافع خودمون و در نظر گرفتیم یا نه به منافع جمعی فکر کردیم و یا به اون آدمی که تو تصمیم ما دخیل بوده هم راهی برای آزادی عمل دادیم اون وقته که میگیم تصمیم من درست بوده والا همه بلدن فقط به خودشون و منافعشون فکر کنن و بعدن هم برای تبرئه روحش خیلی راحت بگن در اون زمان با اون موقعیت تصمیمم درست بوده بدون در نظر گرفتن آدمای دیگه زندگیشون.... خوش باشی.
خوب اونا رو هم در نظر گرفتم و گفتم دیگه
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنهام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکمتر ...
به خود میبالیدم، دیگر نمیخواستم درخت باشم، آیندهی خوبی در انتظارم بود!
سوزش تبرهایش بیشتر میشد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود ...
مرا رها کرد با زخمهایم، او را برد ...
و من که نه دیگر درخت بودم، نه تختهسیاه مدرسهای، نه عصای پیرمردی ...
خشک شدم ...
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت میمونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن!
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی میشود ... در آرزوی تختهسیاه شدن، خشک میشود!!!