و اما بعد ...

این وبلاگ محیطی دوستانه و خودمانی جهت طرح برخی مسائلی است که مفید بنظر می رسد.

و اما بعد ...

این وبلاگ محیطی دوستانه و خودمانی جهت طرح برخی مسائلی است که مفید بنظر می رسد.

دنیا آن قدرها هم بد نیست ...

دنیا آن قدرها هم بد نیست وقتی تابستان ها می شود لباس خنک پوشید و باد برود توی آستین هات ، آن قدر بد نیست وقتی دل ات برای کسی تنگ می شود : با شوق دیدار

 

                دنیا آن قدرها هم بد نیست 

                          وقتی تابستان ها می شود لباس خنک پوشید و باد برود توی آستین هات، 

                                   آن قدر بد نیست وقتی دل ات برای کسی تنگ می شود: با شوق دیدار 

 

از سایت عکس نوشت

لبخند روز ( شنبه )

* دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

ادامه مطلب ...

همسرتان بیش از رئیس اداره به شما استرس می دهد!

نتایج بررسیهای روانشناسان انگلیسی نشان می دهد که یک رئیس اداره نسبت به همسر و شریک زندگی استرس کمتری به افراد وارد می کند.
محققان دانشگاه لنکستر با هدف یافتن پاسخی برای این سئوال که "رئیس اداره استرس بیشتری می دهد یا شریک زندگی در خانه؟" تحقیقاتی را انجام دادند که نتایج آن نشان می دهد که کار کردن با یک رئیس کج خلق به مراتب "سالم تر" از سر و کله زدن با همسر است!

در این تحقیقات که با بودجه شرکت "فیلیپس" انجام شد این محققان سطح فشار روحی سه هزار مرد و زن را مورد کاوش قرار داده و دریافتند که 57 درصد از مصاحبه شوندگان معتقدند که همسرشان "بزرگترین منبع استرس" آنها است در حالی که تنها 43 درصد انگشت اتهام را به سوی رئیس خود نشانه گرفتند.

ادامه مطلب ...

خاطرات رئیس دفتر مرحوم مصدق

رئیس دفتر مصدق در دوران 28 ماهه نخست وزیری گوشه‌ای از خصوصیات او را این گونه نقل می‌کند:

قسم مصدق همیشه" به حق خدا " بود. دو تا یتیم از بچه‌های احمدآباد همیشه در خانه‌اش بود و اینها را بزرگ می‌کرد. زندگی‌اش فوق‌العاده ساده بود. چه هدایا برای شخص ایشان و چه برای دولت محال بود به منزل بیاید. هیچ سرسوزنی نمی‌گرفت. یک کلمه دروغ از دهانش درنمی‌آمد. یک وعده حرام نمی‌گفت. بیست و هشت‌ماه نخست وزیری مصدق یک ریال از اعتبار دولت بابت مخارج دفتر نخست وزیری خرج نشد. همه خرج‌ها را شخصا می‌پرداخت. خرج نهار و شام  و صبحانه  50 سرباز و درجه دار که آنجا بودند را خود مصدق می‌داد.

ادامه مطلب ...

اعتقاد به دعا

پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد. ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.

ادامه مطلب ...

سخن روز (چهارشنبه)

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم و یچگاه از راستی نترسم و نترسانم. یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت و یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم.یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود وبا کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود. یادم باشد قلب کسی را نشکنم و یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد. یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد و یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست. یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند و یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات.  

با تشکر از سعید

روز پدر ...

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای پدرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای پدرم  یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و  گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به پدرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه، تا قبر پدرم راهی نیست!

ادامه مطلب ...

هرگز زود قضاوت نکن !

مرد مسنی به همراه پسر ۳۲ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره نشسته بود. پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن.  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۳ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد:  پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی دست من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در

زندگی می‌تواند ببیند.

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت:

ادامه مطلب ...

سخن روز (پنجشنبه)

یک ملا و یک درویش که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می‌کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. درویش بلا درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند. دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام ملا که ساعت‌ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: «دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی‌تفاوت جواب داد: «من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده‌ای و رهایش نمی‌کنی».

سخن روز (چهارشنبه)

اتوبوس های بخش خصوصی ولیعصر سر هر ایستگاه کلی معطلی دارند. حساب و کتاب کمک راننده با مسافرها طول می کشد و توقف در هر ایستگاه را از حد تحمل خارج می کند. آخرین مسافری که در ایستگاه پارک ساعی پیاده شد را ندیدم اما به محض اینکه اتوبوس شروع به حرکت کرد یک نفر داد زد که صبر کن. راننده پایش را از روی گاز برداشت. انواع و اقسام صداهای اعتراضی از مسافران خسته بلند شد. کمک راننده که نصف هیکلش را بیرون برده بود به راننده گفت «برو بابا؛ حالا می خواد بیاد بگه صد تومن کم دادی». یکی دو نفر دیگر هم از میان جمع گفتند «برو آقا». راننده مردد بود. سعی می کرد از آینه بغل مردی را که لنگان لنگان به اتوبوس نزدیک می شد ببیند. گاهی پایش روی گاز می رفت و هنوز اتوبوس کنده نشده بود دوباره ترمز می کرد. نظر همه به مردی میان سالی که نمی توانست سریع بدود جلب شده بود. ظاهر ژنده پوشی داشت. کمک راننده با بی حوصلگی داد زد «چی می گی بابا»؟ دوباره صداهای اعتراض پراکنده بلند شد که «آقا برو دیگه، ول کن». اما راننده آنقدر دست دست کرد که بالاخره مرد خودش را به در اتوبوس رساند. دستش را دراز کرد و گفت «صد تومان زیادی دادی».

از دست نوشته های مهاتما گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

ادامه مطلب ...

توقیف خودرو توسط پلیس ممنوع شد

دنیای اقتصاد: مجلس شورای اسلامی توقیف هرگونه خودرو توسط ماموران راهنمایی و رانندگی را مگر در موارد مصرح در قانون ممنوع کرد.
بر اساس ماده 6 لایحه «رسیدگی به تخلفات رانندگی» که روز گذشته در مجلس به تصویب نمایندگان رسید، «ماموران رانندگی به جز در موارد مصرح قانونی و موارد تصادفات منجر به جرح و قتل، مجاز به توقیف وسیله‌ نقلیه‌ موتوری نمی‌باشند.» این در حالی است که در سال‌های اخیر توقیف و انتقال خودروهای شهروندان به پارکینگ از سوی راهنمایی و رانندگی موجب نارضایتی‌هایی شده بود که با تصویب این مصوبه در مجلس، از این پس ماموران راهنمایی و رانندگی به جز در موارد مصرح در قانون مجاز به انجام این کار نخواهند بود.

ادامه مطلب ...

افکار دیگران

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند. کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

ادامه مطلب ...

فاتحه خواندن بر مزار ویکتور هوگو

استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی خاطره ای از روزهای کودکی در پاریز و سفرش به پاریس، را در وبلاگ خود منتشر کرده است.
استاد پاریزی نوشته است : " مرحوم سید احمد هدایت زاده پاریزی (معلم کلاس سوم و چهارم من)، روزها، ساعت های تفریح مدرسه می آمد روی یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیرهلالی ایوان مدرسه که پدرم ساخته بود می نشست و صفحاتی از بینوایان ویکتور هوگو را برای پدرم می خواند. "

وی در ادامه نقل کرده است : " حقیقت آن است که سی چهل سال قبل که به پاریس رفتم، بسیاری از نام های شهر پاریس و محلات آن، مثل مونپارناس و فونتن بلو و امثال آن کاملا برایم شناخته شده بود. یک روز متوجه شدم که نامه ای از پاریز از همین هدایت زاده برایم رسیده.

او در آن نوشته بود: « نور چشم من، حالا که در پاریس هستی، خواهش دارم یک روز بروی سر قبر ویکتور هوگو، و از جانب من سید اولاد پیغمبر ، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانی.» تکلیف مهمی بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به سراغ قبر مردی که این همه در روحیه من موثر بوده است نرفته بودم. » "