در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند.
در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.
ادامه مطلب ...در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست
در مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است. غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود. در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند. در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست. دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید، غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود. در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و در همان نماز ساده خویش، تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم.
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروختهام را ببین و عشق را حس کن
به صدای نفسهای من گوش کن
و بشنو ترانه عشق را؛
عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.
نه تو می مانی و نه اندوه، و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
دیروز در یک جمع نزدیک خانوادگی بودیم و طرح مسائل فراوانی شد و از جمله مطلبی مطرح شد که بنظر جالب است. یکی از بزرگان عزیز جمع نقل کرد که در مجلس وعظی نشسته بودیم و سخنران حدود یک ساعتی مطالبی مطرح کرد. در پایان هرچه فکر کردم دیدم جز اتلاف وقت و خسران چیزی گیرم نیامده. مشتی سخنان تکراری و غیر کاربردی که اثبات هر طرفش نه نفعی به حال اخرت ما داشت و نه دنیا. خلاصه طاقت نیاوردم و به سرعت نکاتی را نوشته و هنگام خروج سخنران به دستش دادم.
ادامه مطلب ...می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید. شاهزاده دلش برای پسرک سوخت.
ادامه مطلب ...مردی که خیلی اهل کار و فعالیت نبود، روزی در حوالی ادارۀ کار یک شهر کوچک پَرسه می زد و دید بر روی یک پارچه نوشته این شعر به چشم می خورد:
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود مزد آن گرفت جانِ برادر که کار کرد!
او هم برای توجیه عدم تمایلش به کار، کنار آن بنر نوشتند:
پرکارتر ز بیل نباشد به روزگار دیدی فلک چه بر تَهِ او استوار کرد
این روزها گرفتارم و حتی فرصت سر زدن به وبلاگ را هم ندارم . چند روز دیگر شاید همه چیز به سر جای خود برگردد. اما ذکر این جمله زیبا خالی از لطف نباشد:
تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می روند، از آنها لذت ببر، چون برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می روند نگران نباش، که برای همیشه دوام نخواهند داشت.
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
برحسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره.
یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی و هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند و نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی.
هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حساب رو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟؟....