و اما بعد ...

این وبلاگ محیطی دوستانه و خودمانی جهت طرح برخی مسائلی است که مفید بنظر می رسد.

و اما بعد ...

این وبلاگ محیطی دوستانه و خودمانی جهت طرح برخی مسائلی است که مفید بنظر می رسد.

کاش می شد ........

کاش می شد قلبها آباد بود کینه و غمها به دست باد بود کاش می شد دل فراموشی نداشت نم نم بارون هم آغوشی نداشت کاش می شد کاشهای زندگی گم شوند پشت نقاب زندگی کاش می شد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند کاش می شد آسمان غمگین نبود ردپای قهر و کین رنگین نبود کاش میشد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد

ادامه مطلب ...

لبخند روز ( چهارشنبه)

مامانه به بچه هه میگه میدونم شیطون گولت زد موهای خواهرتو کشیدی! بچه هه میگه آره ولی لگدی که زدم تو شیکمش ابتکار خودم بود.

سخن روز (چهارشنبه)

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .

                                                                                  دکتر علی شریعتی

نصایح بسیار زیبای زرتشت به پسرش

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن

ادامه مطلب ...

عشق

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

ادامه مطلب ...

دروغ های مادرم

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

ادامه مطلب ...

تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

ادامه مطلب ...

ماه من غصه چرا ؟؟؟

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

ادامه مطلب ...

سخن روز ( چهارشنبه)

درجات توبه : 

توبه عوام از گناهان ظاهر 

توبه نیکوکاران از خوی زشت باطن 

توبه پرهیزکاران از شک و تردید 

توبه عاشقان از غفلت ایام نبود معشوق 

توبه عارفان از توقف در مقامی که بالاتر از آن وجود دارد. 

                                                         از پدر

لبخند روز (چهارشنبه)

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. 

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. 

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

ابراز احساسات به همسران

برای ابراز احساسات است....اما برای ابراز عشقتان نباید حتماً منتظر مناسبات و فرصت های خاص باشید. با به کار بستن این عادات ساده اما مهم در زندگی خود، رابطه عشقیتان را بیش از پیش رونق بخشید تا شما نیز جزء زوج های خوشبخت به حساب بیایید.

ادامه مطلب ...

لبخند روز (سه شنبه)

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!" حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:

ادامه مطلب ...

سخن روز (سه شنبه)

درشب فاصله ها، خاطره مهمان من است
یاد تو روشنی کلبه ویران من است
بغض یاران بشکسته است کنون در بر ابر
باغ جان منتظر بارش باران من است
گریه دارم نرسد ماه دل افروز خیال
حجم شب سایه فکن بر دل بیمار من است
                                              از سعید

لبخند روز (دوشنبه)

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:- اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی

مرد ایستاد و در همان لجظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.

مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را  نگاه کرد اما کسی را ندید .

بهر حال نجات پیدا کرده بود .

به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت :

- بایست

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد .بازهم نجات پیدا کرده بود .

مرد پرسید تو کی هستی  و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .

مرد فکری کرد و گفت :

اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بود

سخن روز (دوشنبه)

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم. 

                                            

                                                                               دکتر شریعتی