کاری پیش اومد و باتفاق خانواده سفری چند روزه به تبریز و ارومیه داشتیم. رفتن با توقفات بین راهی که کم هم نبود حدود ۱۴ ساعت طول کشید. تو مسیر دریاچه ارومیه رو هم دیدیم. این اولین بار بود که دریاچه رو دیدم. واقعا شگفت انگیزه و جالب. هرکی نرفته تا کاملا خشک نشده سری به اون بزنه. حیف این مکان زیبا که از بین بره. بصورت تفریحی تا نزدیک های مرز فکر کنم عراق و ترکیه رفتیم. مناظر بکر و بی نظیری دیدیم. تا نزدیک آبشار دالامپر و دریاچه ای بهمین نام رفتیم. تو برگشت از نزدیکی های مزر تو یک تفرجگاه مرزی چای دلپذیر و محشری خوردیم که مزش هنوز زیر زبونمه.
ادامه مطلب ...لئوناردوباف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمىتر از مسیحیت هستند.» دالایىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت: «بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.» من که از چنین پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسیدم: آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چیست؟ او پاسخ داد: «هر چیز که شما را دلرحمتر، فهمیدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئولیتتر و اخلاقىتر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است».
سخن در حوزه حقوق انسان ها ،به گستره تاریخ انسانی سابقه دارد و آنچه خواندیم تنها اشاره به آن بود. اما اشاره ای که چون از کلام پیامبر خوبی ها وام دار بود ، به دل ها می نشست و بوی آسمان داشت. عطر نفس خوبان را به همراه داشت. طعم ملکوت و رنگ جبروت داشت.
رمضان به پایان رسید و این وجیزه، هنوز است. و این آغاز راه است. آغازی برای« بهتر شدن».
ادامه مطلب ...روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد. بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...
محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل من لئون تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
« بسم الله الرحمن الرحیم اناانزلناه فی لیله القدر و ماادریک ما لیله القدر لیله القدر خیر من الف شهر تنزل الملائکه و الروح، فیها باذن ربهم من کل امر سلام هی حتی مطلع الفجر » « ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر و چه میدانی که شب قدر چیست؟ شب قدر از هزار ماه برتر است فرشتگان و آن روح دراین شب فرود میآیند به اذن خداوندشان از هر سو. سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان میشکافد! » تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریک، ساکت و غمناک، قرنها از پس قرنها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسلها در پی نسلها، همه تکراری و همه تقلیدی، و زندگیها، اندیشهها و آرمانها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!
ادامه مطلب ...لیمو (از مرکبات) محصولی معجزه آسا برای کشتن سلول های سرطان است ؛ که 10000 بار قوی تر از شیمی درمانی است. چرا ما در مورد آن نمی دانیم ؟ چون آزمایشگاه ها (شرکت های دارو سازی) با ساخت مشابه و مصنوعی آن سود زیادی میبرند. شما هم اکنون می توانید به یک دوست کمک کنید تا از آنها بی نیاز شود و بداند که آب لیمو در پیشگیری از بیماری بسیار مفید است. طعم آن شیرین یا ترش، و لذت بخش است و فاقد اثرات و حشتناک شیمی درمانی است.
ادامه مطلب ...گفتم: خدایا از همه دلگیرم، گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند، گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری، گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنهاترینم، گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم، گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم، گفت: بیش از من؟
کولهبارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بیهمراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی،
تو بگو، از ته دل، من خدا را دارم ...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!
اگر کسی موفقیت بطلبد، اما اوضاع را برای شکست آماده کند،
دچار همان وضعی خواهد شد که برای آن تدارک دیده است.
آرزویم اینست:
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
و به اندازه ی هر روز
تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد...